سحر و راني که درو ديده‌اند

شاعر : امير خسرو دهلوي

خاموشي خويش پسنديده‌اندسحر و راني که درو ديده‌اند
بشنوش از دور و دعائي بگومثنوي او راست ثنائي بگو
حل کنم اين برتو که بس مشکل ستور هوس مثنويت در دل ست
گفت به دم مشنو و نيکو شنوور روشي کز تو نيايد مرو
وز در او سر به سر آفاق پرنظم«نظامي » به لطافت چو در
خام بود پختن سوداي خامپخته ازو شد چو معاني تمام